تبليغاتX
ورود دختران ممنوع


 

از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـاامـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه راقانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـورغريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـردانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورتداده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. ازجمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد:صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. درادامه مطلب به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Sajjad در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 12:16 |
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
+ نوشته شده توسط Sajjad در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 18:50 |
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين.

+ نوشته شده توسط Sajjad در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 18:12 |
يک مر کز خريد بود که زن ها مي توانستند به آنجا بروند ومردي را انتخاب کنند که شوهر آن ها باشد. اين مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر
مي رفتند به خصوصيات مثبت مردان اضافه مي شد.اما اگر در طبقه اي در را باز کنند بايد حتما همان مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر
اجازه باز گشت ندارند وهر شخص فقط يک بار اجازه استفاده از اين مرکز را دارد
روزي دو دختر که با هم دوست بودند به اين مرکز خريد رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پيدا کنند
در اولين طبقه بر روي در نوشته شده بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند.دختري که تابلو را خوانده بود گفت خوب ،بهتر از کار نداشتن
يا بچه نداشتن است ولي دوست دارم ببينم بالاتري ها چگونه اند؟ پس رفتند
در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد ،بچه هاي دوست داشتني و جهره اي زيبا دارند. دختر گفت :هوم م م ،طبقه بالاتر چه جوريه؟
طبقه سوم: اين مردان شغلي با حقوق زياد ،بچه هاي دوست داشتني و چهره اي زيبا دارند و در کارهاي خانه هم کمک مي کنند. دختر: واي چه وسوسه
انگيز. ولي بريم بالاتر . و دوباره رفتند
طبقه چهارم : اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني دارند . داراي چهره اي زيبا هستند و هم چنين در کارهاي خانه کمک مي کنند و
در زندگي هدف هاي عالي دارند. آن دو واقعا به وجد آمدند. دختر: واي چه قدر خوب . پس چه چيزي ممکنه طبقه آخر باشه؟ آن ها گريه کردند
پس به طبقه پنجم رفتند ، آنجا نوشته بود : اين طبقه فقط براي اين است که ثابت کند زنان راضي شدني نيستند.

+ نوشته شده توسط Sajjad در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:34 |